امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 28 روز سن داره

مسافری از بهشت

امیرعلی به سلمانی میرود...

عزیزدل مامان مدتها بود که بابایی می گفت موهات رو کوتاه کنیم،می گفت موی بلند اذیتت می کنه و باعث میشه کلافه بشی.اما من موهات رو خیلی دوست داشتم،دلم نمیومد که کوتاهشون کنی... تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتیم شما رو به سلمانی ببریم.جالب بود که شما هم از پیشنهاد ما استقبال کردی  موقع کوتاه کردن موهات هم اصلا بهونه نگرفتی و مثل آقاها نشستی تا آقای آرایشگر کارش رو انجام بده. 18فروردین 1395 ...
3 ارديبهشت 1395

باغ وحش ارم

نفس مامان طبق قولی که به شما داده بودیم،هفته دوم تعطیلات نوروزی،من و شما و بابایی به باغ وحش ارم رفتیم.خدا رو شکر هوا خوب بود و بهمون خوش گذشت.دیدن حیوانات از نزدیک هم برای شما تجربه جالبی بود 9 فروردین 1395 فندق مامان،عکس انداختن از شما خیلی کار مشکلیه،چون شما فوق العاده پر تحرک و شیطونی... به همین خاطر بیشتر از این نشد ازت عکس بندازم... بعد برای خوردن ناهار به رستوران رفتیم.شما گرسنت شده بود و منتظر بودی غذا آماده بشه...قربون اون اخم کردنت برم من الهی... ...
3 ارديبهشت 1395

ورزشکار کوچولو!

گل پسر مامان خیلی دوست دارم ورزش جزیی از زندگی روزمره شما باشه،چون ورزش کردن باعث سلامت روح و جسم میشه.به پیشنهاد زندایی ماهرخ،یه روز من و شما و بابایی رفتیم به باشگاه زینبیه(اتوبان بسیج) و با آقای اجلالی ملاقات کردیم.ایشون رو زندایی به ما معرفی کرده بودن.بعد از صحبت و مشاوره با ایشون قرار شد سه جلسه به صورت آزمایشی شما رو بیاریم باشگاه و بعد بهمون بگن که ثبت نامت بکنیم یا نه! بعد از گذشت سه جلسه در تاریخ 13 دی ماه 94 شما رو رسما ثبت نام کردیم.البته آقای اجلالی گفتن با توجه به سن کم شما، فعلا شما آموزش نمی گیری و ایشون تضمینی برای آموزش ندارند.تا زمانی که شما متوجه دستوراتشون بشی و مثل سایر بچه ها و کنار آنها تمرین کنی.اما هدف من فعلا آشنا ش...
28 فروردين 1395

باغ پرندگان

نفس مامان شما به حیوانات علاقه زیادی داری.هر چند وقت یکبار از من و بابایی می خوای که شما رو ببریم باغ وحش.امروز هم ما تصمیم گرفتیم شما رو به باغ پرندگان ببریم.عزیزدل مامان خیلی بهت خوش گذشت،از دیدن پرنده ها لذت می بردی و گاهی هیجان زده میشدی... دوشنبه/ 26 آبان 94   ...
28 فروردين 1395

اولین ملاقات امیرعلی و دریا!

  پنج شنبه 24 اردیبهشت من و شما و بابایی به همراه عمو علی و عمو علیرضا و خانواده هاشون و عمو محمد(پسرخاله بابایی) راهی شمال شدیم.عمو محمد برنامه ریزی کرده بود که به محمودآباد بریم.سفر خوبی بود،من هم که عاشق مسافرت هستم و کلی لذت بردم و شارژ شدم.شما هم چیزهای جدیدی رو تو این سفر تجربه کردی     نفس مامان شما خیلی بلال دوست داری.تو ساحل دستت رو زده بودی پشت کمرت و راه می رفتی،وقتی بلال دیدی رفتی جلو و گفتی :"آقا بلال چنده؟!" آقای فروشنده خیلی از شما خوشش اومده و گفت چون ازت خوشم اومده به قیمت پایینتر بهت بلال می دم! عزیزدلم تو این سفر برای اولین بار شن بازی رو هم تجربه کردی و به نظر می اومد ...
3 مرداد 1394

اولین اس ام اس شازده کوچولو

شیطونک من چهارشنبه 1/5/93،طبق معمول هر شب که دیر می خوابه مشغول بازی و شیطنت بود.گوشی من رو برداشته بود و گذاشته بود روی زمین و انگشتش رو به تقلید از من روی صفحه گوشی می کشید.بعد از مدتی دیدم برای مادرجون اس ام اس ارسال کرده  این هم اولین اس ام اس ارسالی امیرعلی... ...
11 مرداد 1393

دندان پیشین شازده کوچولو

نفس مامان تبریک می گم،بالاخره بعد از تحمل کلی سختی سر و کله ششمین دندان شما هم پیدا شد.چند روزی بود که لثت متورم و سفید شده بود و هر چیزی که دم دستت بود رو به شدت به لثت می کشیدی.تا اینکه شنبه 24 خرداد،تو هشت ماه و بیست و هفت روزگی،دندان جلو(بالا،سمت چپ) شما از لثه های کوچولوت بیرون زد.دندان جدید مبارک عزیزدلم،یه دنیا دوستت دارم.
24 خرداد 1393

اولین دست دستی کردن نفس مامان

شنبه 30 فروردین،مادرجون به مناسبت ولادت حضرت زهرا(س) جشنی ترتیب داده بودند.از چهارشنبه ما به منزل مادرجون و پدرجون رفته بودیم تا بهشون کمک کنیم.تو این چند روز من خیلی فرصت نکرده بودم اون طور که باید برای شما وقت بگذارم! شما هم این مسئله رو کاملا حس کرده بودی و بهانه گیری می کردی.روز مهمانی هم حسابی کلافه بودی،خانه حسابی شلوغ بود،من هم درگیر کارها بودم و هرازگاهی بهت سر می زدم و بغلت می کردم.شما هم تا تونستی گریه می کردی و بهانه می گرفتی،اما خوب با همکاری اطرافیان قدری آروم می گرفتی... خدا رو شکر مهمانی به خوبی برگزار شد.آخر شب که خانه خلوت شده بود و شما هم تقریبا سرحال بودی شروع کردی به دست دستی کردن.اون دستهای خوشگل و کوچولوت رو به هم می زد...
29 ارديبهشت 1393